ناصر الدين شاه قاجار

85

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى )

زمينش سفت بود عيب نداشت اما بعضى جاها چنان گل بود كه تا زانوى آدم تو گل فرو مىرفت ، پاى ما كه فرومىرفت ، وقتى مىخواستيم دربياوريم مىچسبيد به گل خيلى مشكل بيرون مىآمد ، كنار جوب قدرى خاك بود اما زيرش گل بود از كنار كه مىرفتيم بدتر پاى آدم فرومىرفت ، تا لب چكمه تول گل بود ، همين‌طور با همين زحمت رفتيم رفتيم تا نزديك شديم به پخلانها ، يك تير گلوله براى نره روى زمين انداختم نخورد . بعد يك تير ديگر هم كه پريد روى هوا انداختم نخورد ، اوقاتم خيلى تلخ شد ، بعد آمديم لب درياچه چكمه‌ام را كندم ميرزا آقاى تفنگدار گلهايش را شست دوباره پوشيدم . درين بين سوارها آمدند اسب ما را آوردند سوار شديم رانديم ، حالا پنج ساعت به غروب مانده است چهار فرسنگ هم تا منزل راه داريم ، يك ابر سياه تيره‌اى هم از كوه سهند بلند شد و كم‌كم آسمان را [ 52 ] گرفت و كم ماند كه ببارد تند رانديم كالسكه ما را هم برده بودند . آنطرف گردنه شبلى با من هم وليعهد بود و مجد الدوله و عزيز السلطان باقى سوارها جلو رفته بودند ، اكبرى و قهوه‌چىباشى و ابو الحسن خان و جوجه هم عقب ماندند كه از اين مرغ‌ها بزنند ، ما تند مىرانديم كه مبادا باران بيايد ، سر گردنه كه رسيديم ديدم الان باران مىريزد ، به آقا بشارت و مردك و حاجى لله گفتم عزيز السلطان را ببرند زود به كالسكه برسانند ، آنها دواندند رفتند جلو كه درين بين رعد شد و برق شد و خواست ببارد ، وليعهد از رعدوبرق خيلى مىترسد ، يك دكانى بود هى به من اصرار مىكرد كه برويم توى دكان تا رعدوبرق آرام بگيرد ، من ديدم وليعهد خيلى مىترسد ، خودم هم مىترسيدم ، پياده شده رفتيم توى دكان اين دكان طويله بوده است قهوه‌خانه بوده است ، يك بوئى مىداد كه دل آدم بيرون مىآمد ، من و وليعهد و مجد الدوله توى دكان ايستاده بوديم ، وليعهد از ترس طپيده بود بيخ دكان اما تا نمىباريد از بوى تعفن دكان من بيرون ايستاده بودم كه در اين بين بنا كرد بباريدن ، تگرگ آمد و باران به شدت زياد ، اسبها همينطور مات ايستاده بودند ، سقف اين دكان هم سوراخ بود ، منهم رفتم توى دكان اما يك بوئى مىداد كه نعوذ باللّه روده آدم درمىآمد ، دستمال عطرى خيلى به كار خورد ، بو كردم ، برادر گنده آقا دائى را فرستادم برود ببيند عزيز السلطان كجا است ، به كالسكه رسيده است يا نه ، يك آدم ديگر هم فرستادم عقب كالسكه ، يك ساعتى ايستاديم ، باران قدرى سبك‌تر شد ، بيرون آمده سوار اسب شده و رانديم باز خيلى باران خورديم تر شديم كالسكه رسيد سوار كالسكه شده رانديم رسيديم به سرازيرى خيلى تند و ليز بود ، باز سوار اسب شديم آمديم پائين دوباره سوار كالسكه شديم . ده